دل تنگـــــــــــــی...

زمانی بود که خنده هایم دلیل داشت،چشم هایم هوس خیس شدن نمی کرد،پاهایم برای رفتن توان داشت،مزه ی محبت و عشق هنوز شیرین بود،زندگی می گذشت،نمی گویم رویائی ولی می گذشت،زمین گرد نبود صاف بود،میدان نبودم دورم نمی زدند،آسمانم آبی بود،خورشید زندگی می بخشید،پنجره ی اتاقم رو به خورشید باز می شد،همه چیز به رنگ خدا بود،خدایم بزرگ تر از همه چیزم بود،خدایم تنها نبود خدایم خدا بود...
اکنون نه دیگر می بینم و نه می شنوم و نه احساس می کنم،نه،کر و کورو سنگدل نیستم،نمی خواهم ببینم و بشنوم و دل ببندم،نمی خواهم زنگی را اینگونه باور کنم،نمی خواهم دنیا را بغل کنم،به زنده بودن خودم شک دارم،نمی توانم باور کنم،دیگر آسمان آبی نیست یا شاید دیگر آبی،آبی نیست!
دلم برای یک دل سیر خندیدن تنگ شده است،دلم برای یک دوست و یک فنجان آرامش تنگ شده است،چند وقتیست درآینه کس دیگری به استقبالم می آید،دلم برای خودم تنگ شده است....
پ.ن:ببخشیدکه دیر به روز کردم،درگیر بودم...ولی از این به بعد هستم.











جلسه ی محاکمه ی عشق برپا شده و قاضی این دادگاه عقل بود ؛ و عشق محکوم بود به تبعید به دور ترین نقطه ی مغز یعنی فراموشی ...