<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>دادگاه عشق</title>
<link>https://love-court.blogfa.com</link>
<description>اخرین برگ سفرنامه ی باران این است؛كه زمين چركين است</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Fri, 19 Apr 2013 21:46:00 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title>دل تنگـــــــــــــی...</title>
<link>https://love-court.blogfa.com/post/25</link>
<description>زمانی بود که خنده هایم دلیل داشت،چشم هایم هوس خیس شدن نمی کرد،پاهایم برای رفتن توان داشت،مزه ی محبت و عشق هنوز شیرین بود،زندگی می گذشت،نمی گویم رویائی ولی می گذشت،زمین گرد نبود صاف بود،میدان نبودم دورم نمی زدند،آسمانم آبی بود،خورشید زندگی می بخشید،پنجره ی اتاقم رو به خورشید باز می شد،همه چیز به رنگ خدا بود،خدایم بزرگ تر از همه چیزم بود،خدایم تنها نبود خدایم خدا بود... اکنون نه دیگر می بینم و نه می شنوم و نه احساس می کنم،نه،کر و کورو سنگدل نیستم،نمی خواهم</description>
<pubDate>Fri, 19 Apr 2013 21:46:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>love-court</dc:creator>
<guid>love-court.blogfa.com/post/25</guid>
</item>
<item>
<title>کلبه ی تنهایی...</title>
<link>https://love-court.blogfa.com/post/24</link>
<description>لحظه لحظه های تنهاییم را سکوت می کنم،سکوتی بالاتر از فریاد،سکوتی که نهیبش ستونهای کلبه ی تنهاییم را به لرزه می اندازد ولی افسوس، افسوس که کلبه ی تنهاییم را در هم نمی شکند...</description>
<pubDate>Tue, 04 Oct 2011 09:15:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>love-court</dc:creator>
<guid>love-court.blogfa.com/post/24</guid>
</item>
<item>
<title>تنهــــــایی</title>
<link>https://love-court.blogfa.com/post/23</link>
<description>دنیایمان را تنهایی و ترس فراگرفته است،ولی دلیل این ترس تنهایی نیست،ترسمان از گرفتن دستهایست که به بهانه ی دوستی دستمان را می گیرند و تنهاتر از قبل رها می کنند... پ.ن:همه گویند خدا تنهاست،ما که خدا نیستیم پس چرا تنهاییم...</description>
<pubDate>Sun, 14 Aug 2011 17:27:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>love-court</dc:creator>
<guid>love-court.blogfa.com/post/23</guid>
</item>
<item>
<title>حسرت</title>
<link>https://love-court.blogfa.com/post/22</link>
<description>در دیروز خود گم شده ایم، امروزمان را میبازیم تا فردایمان را ببریم، و فردا باز احمقانه برای دیروز خود حسرت میخوریم؛ و این است فلسفه ی درجا ماندنمان ...</description>
<pubDate>Tue, 17 May 2011 15:24:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>love-court</dc:creator>
<guid>love-court.blogfa.com/post/22</guid>
</item>
<item>
<title>فرصت</title>
<link>https://love-court.blogfa.com/post/21</link>
<description>زندگي فرصتي دوباره است،فرصتي دوباره براي اثبات انسانيتمان،فرصتي است تازه براي براي جبران خطاي گذشتگانمان كه سيبي را سبب سنگيني روحمان ساختند.ولي فرصت ما كوتاه است،بسيار كوتاه،به كوتاهي ثانيه ها،به كوتاهي دقيقه ها،به كوتاهي عمرمان و ما مجبوريم اين فرصت را امتحان كنيم وخواه ناخواه بودن را تجربه كنيم،حتي اينبارگندم ها طلايي ترند وسيب ها سرخ تر واين ماييم كه بايد براي اثبات خودمان انسان باشيم وچشم از هدف برنداريم تا گندم زارها و باغ هاي سيب ما را صادقانه فريب</description>
<pubDate>Tue, 19 Apr 2011 12:53:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>love-court</dc:creator>
<guid>love-court.blogfa.com/post/21</guid>
</item>
<item>
<title>راه...</title>
<link>https://love-court.blogfa.com/post/20</link>
<description>دوباره يك برگ ديگر از دفتر زندگيمان ورق خورد،برگه اي سياه وپر ازغلط هاي املايي،برگه اي پر از قلم خورد،برگه اي پر از اشتباه.اري ما بد نوشتيم ،ما برگه ي زندگيمان را بسيار بد نوشتيم.محو زيبايي هاي حاشيه ي برگه ها شديم و هدفمان را از ياد برديم.هدفي كه به خاطر ان توان نوشتن يافتيم.با انكه مي دانستيم چه بايد بنويسيم،باز هم انچه را كه بايد مي نوشتيم را ننوشتيم.ولي حيف كه به اينگونه نوشتن ادامه مي دهيم و دوباره شروع به پر كردن برگه اي ديگر ميكنيم وباز وقيحانه</description>
<pubDate>Sat, 19 Mar 2011 06:24:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>love-court</dc:creator>
<guid>love-court.blogfa.com/post/20</guid>
</item>
<item>
<title>تـــاوان...</title>
<link>https://love-court.blogfa.com/post/19</link>
<description>زندگي كيفر گناه بزرگي است كه ادم و حوا مرتكب شدند ونسلي را به دادن تاوان وا داشتند،خصوصيت ما انسانها اين است كه تا چيزي را از دست ندهيم قدر ان را نمي دانيم،وقتي بهشت را از دست داديم و به دنيا امديم تازه فهميديم كه چه چيزي را از دست داده ايم ومي بايست بهايش را مي پرداختيم.هنگامي كه قرار شد دنيا محل عذاب ما باشد،به سادگي انسان درون خود را در قربانگاه شيطان سربريديم وپاكيمان را بي رحمانه خفه كرديم وبراي ساختن بهشتي كاذب وپوچ خود را در منجلاب گناه غوطه ور</description>
<pubDate>Sun, 20 Feb 2011 16:09:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>love-court</dc:creator>
<guid>love-court.blogfa.com/post/19</guid>
</item>
<item>
<title>می توان عاشق شد...</title>
<link>https://love-court.blogfa.com/post/18</link>
<description>ديگر توان ندارم،هوا توان نفس كشيدن را از من ربوده،گويي زمين با هر قدم من مي خندد،اسمان هم بر من پوزخند مي زند.همچون برگي خشك كه از بازي زسرنوشت از اصلش جدا شده ودور مانده با اهنگ باد وبدون هيچ حسي و هيچ قدرتي مي رقصم و جابه جا مي شوم.خستگيم پاياني ندارد،تنهاييم انگار هيچ گاه نمي خواهد انتهايش را لمس كند.ديگر تحمل ديوارهاي بي پنجره را ندارم،ديگر تحمل مردم را ندارم،مردمي كه چون ارواحي سرگردان كه گويي براي دوباره زنده شدن تقلا مي كنند در هم غلط مي خورند ودست</description>
<pubDate>Fri, 28 Jan 2011 14:40:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>love-court</dc:creator>
<guid>love-court.blogfa.com/post/18</guid>
</item>
<item>
<title>چـــــرا؟</title>
<link>https://love-court.blogfa.com/post/17</link>
<description>باز هم قلمم به شكايت مي چرخد وكاغذ سفيد را با تلخي افكارم سياه مي كند.وقتي به زندگي فكر مي كنم،هر چه قدر در كشمكش افكارم مي كوشم خوبي غم هايم را بنگارم،نمي توانم.نمي توانم جلوي زخم هاي قلبم را بگيرم تا دهان به شكايت باز نكنند،نمي توانم جلوي قلمم را بگيرم تا با اهنگ حزن انگيز قلبم نرقصد،نه نمي توانم.كودكانه تقلا مي كنم تا زمان را نگه دارم تا مجال نفس كشيدم پيدا كنم ولي انگار زمان هم به من مي خندد وسريعتر از كنار غم هايم مي گذرد.</description>
<pubDate>Tue, 04 Jan 2011 08:20:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>love-court</dc:creator>
<guid>love-court.blogfa.com/post/17</guid>
</item>
<item>
<title>فـريـــب</title>
<link>https://love-court.blogfa.com/post/16</link>
<description>مي نويسم،مي نويسم تا همه اين غم تلخ مرا بدانند،مي نويسم تا همه بدانند كه چرا من به اين افسون بي علاج دچار شدم،مني كه تنها زندگي مي كردم،تنها مي خنديدم و تنها مي گريستم.مني كه در اوج ‍‍بلند ترين قله هاي تنهايي در پست ترين نقاط قلبم انساني شاد وپر اميد بودم.مني كه ذهنم،روحم وجسمم مملو از حس بودن و اميد به اينده بود.براي خودم و دراعماق تنهاييم بهشتي ساخته بودم،بهشتي زميني كه در ان غصه بي معني بود و غم رنگ باخته بود وزشتي مانند لكه اي سياه در دنيايي از نور رو</description>
<pubDate>Wed, 08 Dec 2010 12:01:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>love-court</dc:creator>
<guid>love-court.blogfa.com/post/16</guid>
</item>
</channel>
</rss>
