X
تبلیغات
دادگاه عشق
اخرین برگ سفرنامه ی باران این است؛كه زمين چركين است
 دل تنگـــــــــــــی...

زمانی بود که خنده هایم دلیل داشت،چشم هایم هوس خیس شدن نمی کرد،پاهایم برای رفتن توان داشت،مزه ی محبت و عشق هنوز شیرین بود،زندگی می گذشت،نمی گویم رویائی ولی می گذشت،زمین گرد نبود صاف بود،میدان نبودم دورم نمی زدند،آسمانم آبی بود،خورشید زندگی می بخشید،پنجره ی اتاقم رو به خورشید باز می شد،همه چیز به رنگ خدا بود،خدایم بزرگ تر از همه چیزم بود،خدایم تنها نبود خدایم خدا بود...

اکنون نه دیگر می بینم و نه می شنوم و نه احساس می کنم،نه،کر و کورو سنگدل نیستم،نمی خواهم ببینم و بشنوم و دل ببندم،نمی خواهم زنگی را اینگونه باور کنم،نمی خواهم دنیا را بغل کنم،به زنده بودن خودم شک دارم،نمی توانم باور کنم،دیگر آسمان آبی نیست یا شاید دیگر آبی،آبی نیست!

دلم برای یک دل سیر خندیدن تنگ شده است،دلم برای یک دوست و یک فنجان آرامش تنگ شده است،چند وقتیست درآینه کس دیگری به استقبالم می آید،دلم برای خودم تنگ شده است....

پ.ن:ببخشیدکه دیر به روز کردم،درگیر بودم...ولی از این به بعد هستم.

|+| نوشته شده توسط شاکــــــی در شنبه سی و یکم فروردین 1392  |
 کلبه ی تنهایی...

لحظه لحظه های تنهاییم را سکوت می کنم،سکوتی بالاتر از فریاد،سکوتی

که نهیبش ستونهای کلبه ی تنهاییم را به لرزه می اندازد ولی افسوس،

افسوس که کلبه ی

تنهاییم را در هم نمی شکند...

|+| نوشته شده توسط شاکــــــی در سه شنبه دوازدهم مهر 1390  |
 تنهــــــایی

دنیایمان را تنهایی  و ترس فراگرفته است،ولی دلیل

این ترس تنهایی نیست،ترسمان از گرفتن دستهایست

که به بهانه ی دوستی دستمان را می گیرند و تنهاتر از

قبل رها می کنند...

پ.ن:همه گویند خدا تنهاست،ما که خدا نیستیم 

پس چرا تنهاییم...

|+| نوشته شده توسط شاکــــــی در یکشنبه بیست و سوم مرداد 1390  |
 حسرت

در دیروز خود گم شده ایم،

امروزمان را میبازیم تا فردایمان را ببریم،

و فردا باز احمقانه برای دیروز خود حسرت میخوریم؛

و این است فلسفه ی درجا ماندنمان ...

|+| نوشته شده توسط شاکــــــی در سه شنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1390  |
 فرصت

زندگي فرصتي دوباره است،فرصتي دوباره براي اثبات انسانيتمان،فرصتي است تازه براي براي جبران خطاي گذشتگانمان كه سيبي را سبب سنگيني روحمان ساختند.ولي فرصت ما كوتاه است،بسيار كوتاه،به كوتاهي ثانيه ها،به كوتاهي دقيقه ها،به كوتاهي عمرمان و ما مجبوريم اين فرصت را امتحان كنيم وخواه ناخواه بودن را تجربه كنيم،حتي اينبارگندم ها طلايي ترند وسيب ها سرخ تر واين ماييم كه بايد براي اثبات خودمان انسان باشيم وچشم از هدف برنداريم تا گندم زارها و باغ هاي سيب ما را صادقانه فريب ندهند.بايد از بودنمان بهره بگيريم تا شايد قيمت از دست رفتيمان را بدست اوريم ومجالي براي كمال بيابيم.ولي نه اين راه مستقيم است و نه انسان بودن اسان.بعضي ها چشم مي بندند و به هر قيمتي زندگي ميكنند،اما بعضي ها كه اين فرصت را فهميده اند وچراي اين زندگي را درك كرده اند با هر چگونه اي كنار مي ايند تا دوباره عالم در برابرشان سجده كند...ژ

 

|+| نوشته شده توسط شاکــــــی در سه شنبه سی ام فروردین 1390  |
 راه...


دوباره يك برگ ديگر از دفتر زندگيمان ورق خورد،برگه اي سياه وپر ازغلط هاي املايي،برگه اي پر از قلم خورد،برگه اي پر از اشتباه.اري ما بد نوشتيم ،ما برگه ي زندگيمان را بسيار بد نوشتيم.محو زيبايي هاي حاشيه ي برگه ها شديم و هدفمان را از ياد برديم.هدفي كه به خاطر ان توان نوشتن يافتيم.با انكه مي دانستيم چه بايد بنويسيم،باز هم انچه را كه بايد مي نوشتيم را ننوشتيم.ولي حيف كه به اينگونه نوشتن ادامه مي دهيم و دوباره شروع به پر كردن برگه اي ديگر ميكنيم وباز وقيحانه گناهانمان را تكرار مي كنيم واينبار ماهرانه تر از شيطان گول مي خوريم.خطاهايمان را با زيباي تمام مي نويسيم وبه انها افتخار مي كنيم وبه راهمان به سوی ناکجااباد ادامه میدهیم.

اما افسوس،افسوس كه بالاخره روزي به اخر این راه خواهیم رسید و اين برگه ها تصحيح خواهند شد وبه خاطر هر اشتباه نمره اي از انسانيتمان كم مي شود...

|+| نوشته شده توسط شاکــــــی در شنبه بیست و هشتم اسفند 1389  |
 تـــاوان...

 

زندگي كيفر گناه بزرگي است كه ادم و حوا مرتكب شدند ونسلي را به دادن تاوان وا داشتند،خصوصيت ما انسانها اين است كه تا چيزي را از دست ندهيم قدر ان را نمي دانيم،وقتي بهشت را از دست داديم و به دنيا امديم تازه فهميديم كه چه چيزي را از دست داده ايم ومي بايست بهايش را مي پرداختيم.هنگامي كه قرار شد دنيا محل عذاب ما باشد،به سادگي انسان درون خود را در قربانگاه شيطان سربريديم وپاكيمان را بي رحمانه خفه كرديم وبراي ساختن بهشتي كاذب وپوچ خود را در منجلاب گناه غوطه ور كرديم ولي اين قانون را نمي دانستيم كه هر چيز بهايي دارد وبهشتي كه ما براي ساختنش همت گماشته بوديم از اين قاعده مستثني نبود،بهاي اين بهشت بندگي ما بود،بندگيمان براي شيطان،بندگيمان براي نفس،آري اين چنين خود را فروختيم.بيشتر ما از تخطي ادم وحوا عبرت نگرفتيم وخطايشان را با صراحت تكرار كرديم وصادقانه فريب خورديم.خدايمان را در ازاي دنيا فروختيم،دنيايي كه محل تبعيدمان بود.هر يك از ما تلاش كرديم كه براي خودمان خدايي باشيم و دراين راه از انجام هيچ گناه و معصيتي فروگذار نكرديم وزيركي نام مستعاري شد كه براي گناهانمان گذاشتيم تا خودمان را گول بزنيم.

خدا را فقط در سختيها بنده بوديم ودر باقي احوال در مقابل شيطان وبرزمين نفس سجده كرديم وبه چه بهاي ناچيزي انسانيتمان را فروختيم.اكنون روزگاريست كه شيطان از اين همه گناه و معصيت شرم مي كند وعاجزانه فرياد مي زند:انساني بياوريد مي خواهم سجده كنم...

|+| نوشته شده توسط شاکــــــی در یکشنبه یکم اسفند 1389  |
 می توان عاشق شد...


ديگر توان ندارم،هوا توان نفس كشيدن را از من ربوده،گويي زمين با هر قدم من مي خندد،اسمان هم بر من پوزخند مي زند.همچون برگي خشك كه از بازي زسرنوشت از اصلش جدا شده ودور مانده با اهنگ باد وبدون هيچ حسي و هيچ قدرتي مي رقصم و جابه جا مي شوم.خستگيم پاياني ندارد،تنهاييم انگار هيچ گاه نمي خواهد انتهايش را لمس كند.ديگر تحمل ديوارهاي بي پنجره را ندارم،ديگر تحمل مردم را ندارم،مردمي كه چون ارواحي سرگردان كه گويي براي دوباره زنده شدن تقلا مي كنند در هم غلط مي خورند ودست وپا مي زنند.با نيروي ناچيزم به اميد رسيدن به عشقي پاك و كمال بخش نفس مي كشم.عشقي پاك كه با ان بديها را كنار بزنم و انطور كه بايد زندگي كنم وخورشيد فردايم را روشن تر بنگارم.اما گويي ديگر مرزي ميان عشق و نفرت باقي نمانده،هر صبح خورشيد با تمام توانش مي كوشد سياهي دل مردم را پاك كند ولي گويي زنگاريست كه به اين سادگي پاك نمي شود.در اين زمانه همه ي خوبي ها وصفات پسنديده محسوس و قابل لمس اند.در اين زمانه شوق زندگي را مي توان از چشمان خيس كودكان بي سرپرست به وضوح ديد،اميد را مي توان در چهره ي سياه كارتن خوابي لمس كرد،خدا را مي توان در قنوت هاي نماز جمعه در مساجد سياسي خواند،محبت را مي توان از فرياد هاي فرزندي بر سر پدرومادرش شنيد،عفت و حيا را مي توان در اغوش گرم زني بدكاره يافت،رفاقتش را مي توان با فريفتن خالصانه ي دوستي تجربه كرد،صداقت را مي توان در دروغ هاي مصلحتي انسان ها جست وجو كرد،عدالت را مي توان در سفره رنگين فقرا چشيد،انسانيت را مي توان از لحظات صبر و شكيبايي لا شخوري مهربان بر سر كودكي در حال مرگ قرض گرفت،شرف را مي توان به ريالي خريد وفروخت وعشق را مي توان از چكيده ي اين همه خوبي به چنگ اورد.اري مي توان اين گونه حيوان زيست ويا مي توان عاشق شد وانسان زيست.

|+| نوشته شده توسط شاکــــــی در جمعه هشتم بهمن 1389  |
 چـــــرا؟
                                  

باز هم قلمم به شكايت مي چرخد وكاغذ سفيد را با تلخي افكارم سياه مي كند.وقتي به زندگي فكر مي كنم،هر چه قدر در كشمكش افكارم مي كوشم خوبي غم هايم را بنگارم،نمي توانم.نمي توانم جلوي زخم هاي قلبم را بگيرم تا دهان به شكايت باز نكنند،نمي توانم جلوي قلمم را بگيرم تا با اهنگ حزن انگيز قلبم نرقصد،نه نمي توانم.كودكانه تقلا مي كنم تا زمان را نگه دارم تا مجال نفس كشيدم پيدا كنم ولي انگار زمان هم به من مي خندد وسريعتر از كنار غم هايم مي گذرد.

دوران بچگي را به ياد مي اورم دوراني كه زندگي برايم از يك بازي بچگانه بيشتر نبود.زماني كه بي غم و شاد به زندگي و سرنوشت مي خنديدم اما حيف كه طولي نكشيد كه سرنوشت خنده ها و ارامشم را تحمل نكرد و زندگي معصوميتم را ناديده گرفت و اين بار سرنوشت مرا به بازي گرفت و زندگي مرا با نا سازگاري ها و سختي هاي خود به نابودي كشاند و با نفس هاي سنگينش به دوران بچگيم خنديد.زندگي مرا مجبور كرد كه براي مقابله با بازيهايش بزرگ شوم و قد بكشم تا ناجوانمردانه مرا خرد نكند.اري تن نحيفم در طول اين بازي مرگبار و در مقابل سختي ها ورزيده شد ولي اي كاش سرنوشت جز اين مي نوشت.
اكنون هر روز بيشتر احساس تنهايي ميكنم،هر روز بيشتر به لبخندي از ته دل محتاج مي شوم.هر روز بيشتر البوم خاطراتم را ورق مي زنم و مظلومانه به دنبال خلوتي مي گردم تا از اين لحظات مرگبار بگريزم و خود را در اغوش رويا رها كنم و همه چيز را به دست فراموشي بسپارم ولي در اقيانوس بي كراني ازغم غوطه ور مي شوم كه با خنده هاي وحشتناك وجودم را مي بلعد.خدايا در رويا هم غم مرا تنها نمي گذارد.از شدت غم و اندوه عصاره ي وجودم از چشمانم جاري مي شود تا بيابان روح خسته و ترك خورده ام را سيراب كند ولي با هر قطره از اشكم خشك تر و وسيع تر مي شود وبه اجباردوباره به تنهاييم باز مي گردم و با تنم به جنگ سرنوشت ميروم ولي هميشه از عمق وجودم ندايي خاموش با اهنگي غم انگيز و لبريز از مظلوميت فرياد سر مي دهد كه چــــرا؟

|+| نوشته شده توسط شاکــــــی در سه شنبه چهاردهم دی 1389  |
 فـريـــب


مي نويسم،مي نويسم تا همه اين غم تلخ مرا بدانند،مي نويسم تا همه بدانند كه چرا من به اين افسون بي علاج دچار شدم،مني كه تنها زندگي مي كردم،تنها مي خنديدم و تنها مي گريستم.مني كه در اوج ‍‍بلند ترين قله هاي تنهايي در پست ترين نقاط قلبم انساني شاد وپر اميد بودم.مني كه ذهنم،روحم وجسمم مملو از حس بودن و اميد به اينده بود.براي خودم و دراعماق تنهاييم بهشتي ساخته بودم،بهشتي زميني كه در ان غصه بي معني بود و غم رنگ باخته بود وزشتي مانند لكه اي سياه در دنيايي از نور رو به زوال مي گذاشت.من در بهشت خود تنها بودم،تنهاي تنها و اين براي من بس بود.در بهشتم حوايي وجود نداشت كه به خاطر ان گندم جهل را بچشم و از درخت سيب فريب بالا روم تا كه خودم را به حوايم اثباط كنم.تا مدتها در بهشت يك نفره ي خود تنها و بي غم لحظات زيباي بودن را تجربه ميكردم،تا انكه شيطاني در شكل حوا و در كالبد فرشته اي از جنس عشق ومحبت بر تنهايي ام ظهور كرد تا به قول خود الفباي دوست داشتن و با هم بودن را به من بياموزد. در ابتدا برايم شيرين بود و مرا كودكانه مي فريفت و بدون انكه بدانم مرض اين عشق دروغين مانند سرطاني لاعلاج به تمام نقاط بدنم رسوخ مي كرد و مرا بيشتر وابسته مي ساخت.اين عشق پوچ اول مغزم را از كار انداخت وسپس در قلبم امپراطوري خود را بنا كرد ومن مانند سفيهان در اين مرداب عشق هر لحظه بيشتر فرو مي رفتم و بيشتر حس به ظاهر زيباي دوست داشتن را تجربه مي كردم،هر دم عقل خود را ناديده مي گرفتم و از روي هوس به اين اتفاق مي نگريستم وبا انكه فرجامم مانند روز برايم روشن بود ان را در تاريكي جهل خاموش مي كردم تا اين خوشي زودگذر و بازي احمقانه را ادامه دهم ولي اين بازي تا زماني ادامه داشت كه به ناگاه صحنه ي اين نمايش دروغين را ترك كردي تا بساط خود را در قلب ديگري باز كني.اري تو رفتي،رفتني كه هوسم را كشت وبه عقلم مجال تفكر داد.ولي چه سود؟چه سود كه من تمام زندگيم را باخته بودم،من براي اين بازي بهاي سنگيني پرداختم.بهاي اين بازي ارامشم بود،بهاي اين بازي تنهاييم بود،بهاي اين بازي بهشتم بود كه اكنون از ان خرابه اي رعب انگيز بيش نمانده.اكنون من خاموشم و در دادگاه عقلم محاكمه ميشوم،اكنون به يقين رسيدم،يقيني كه حاصل و ثمره ي تجربه اي تلخ و نا فرجام بود،تجربه اي كه دليل ان فريب حوا بود،نه گندم ونه سيب ...

|+| نوشته شده توسط شاکــــــی در چهارشنبه هفدهم آذر 1389  |
 زندگی چیست؟

زندگي چيست؟واقعا معناي زندگي چيست؟ايا زندگي نفس كشيدن است؟ايا زندگي حركت كردن است؟ايا زندگي معناي خاص فعل بودن است؟

نه چنين نيست,حيوانات نيز همگي نفس مي كشند,حركت مي كنند ولي چيست كه ما را نسبت به انها تمايز مي دهد؟چه چيزي است كه ما را برتر مي كند؟چيست كه به حيوان ناطق ارزش مي دهد؟اري,اين گوهر پنهان عشـــــــــــــق است.عشق پاك,عشق حقيقي,عشق خدايي,عشق بين دو انسان,عشق بين انسان و خدا,عشقي كه اينه ي دل را جلا مي دهد تا زنده بودن و زندگي كردن در ان جلوه كند,عشقي كه انسان را چنان مست و از خود بي خود مي كند كه معناي زندگي حقيقي را درك كند,عشقي كه عناصر اصلي ان محبت و دوست داشتن هستند,عشقي كه انسان در پناهش ديگر تنها نيست.عشقي كه ضمير خفته ي انسان را بيدار مي كند,عشقي كه انسان را از درون شعله ور مي كند وتمام غم ها را در اتش خود مي سوزاند,عشقي كه به انسان مي فهماند لازمه ي رسيدن رفتن و حركت كردن است,حركتي كه نيروي خود را از عشق مي گيرد,عشقي كه با گذشت زمان نه تنها كم رنگ نمي شود و ازبين نمي رود بلكه بيشتر در وجود ادمي تجلي مي كند,عشقي كه در ان ديگر انسان ارزوي مرگ نمي كند,عشقي كه دران وجود انسان,ذهن انسان و قلب انسان سرشار از حس لذت بخش زيستن مي شود,سرشارازحس بودن ميشود,عشقي كه در ان وجود انسان مملو از توان ايستادن است,توان ايستادن در مقابل سختي,توان ماندن,توان زندگي كردن ...

|+| نوشته شده توسط شاکــــــی در پنجشنبه بیستم آبان 1389  |
 شاكي ...


 

دوباره احضار شدم ،احضار شدم به دادگاه ، به دادگاه عشق ، دادگاه عشقي كه زياد از من دور نيست ، دادگاهي كه درست در قلب من است ولي اين بار متهم نيستم ، متهم نيستم  به خاطر ارتكاب به عشق ، متهم نيستم براي جنگيدن به خاطر عشق و متهم نيستم به خاطر عشق ورزيدن به عشق ...

اين بار شاكي ام ، شاكي ام از عشق ، شاكي ام از سرنوشت ، شاكي ام از سرنوشتي كه مرا عاشق كرد ، شاكي ام از قلب كه به خاطر عشق تپيد ، شاكي ام از عمر كه بيخود و ه خاطر عشق گذشت . شاكي ام از محبت كه عشق را به وجودم تزريق كرد ، شاكي ام از عقل كه جلوي مرا نگرفت و اجازه داد كه من در آتش عشق بسوزم ، آتش عشقي كه زندگي ام را تباه كرد ، آتش عشقي كه مرا از درون شعله ور كرد و وجودم را سوزاند.

ولي باز هم مثل هميشه در اين دادگاه شكست مي خورم ، زيرا شاهدم نيست ، شاهدم نيست تا اين تراژدي غمناك را تاييد كند ، شاهدي كه خود دليل اين  آتش جانسوز بود ...

|+| نوشته شده توسط شاکــــــی در شنبه هشتم آبان 1389  |
 

 
|+| نوشته شده توسط شاکــــــی در جمعه سی ام مهر 1389  |
  خسته ام...

 

 

خسته ام , خسته ام از زندگي تكراري , ازماندن از درجا زدن

, از نفس كشيدن بي هدف , از فرياد هاي بي صدا ,

 ازمرگ روياها , از تمناهاي بي جواب , از فكر كردن به

 نداشته ها , از زندگي در گذشته , از ترس از اينده ,

 از پرسه زدن درعالم خيال , از نگاه هاي سرد مردم ,

 از نداشتن يك دوست , يك دوست و همدم حقيقي كه مرا

 بفهمد , كه به من عشق بورزد , نه عشق شرطي كه چون

 به من نياز دارد به من عشق بورزد , بلكه عشق حقيقي

 و بي قيد وشرط كه چون به من عشق مي ورزد , به من

 نياز دارد ...

|+| نوشته شده توسط شاکــــــی در پنجشنبه بیست و نهم مهر 1389  |
 قدرت عشق

 

i am alone,i'm alone in a world that

there is milion of people in it,a

 world that except me there is a lot

of alone people in it too.this has

one reason,just one reason,that is

 the lake of love

love grow friend ship between

people.when a person fall in love

  and be a lover he never

 solitude.love give him a power,the

power of love that can ghang him to

 another person.

 ترجمه ي متن را در ادامه ي مطلب بخوانيد.


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط شاکــــــی در جمعه شانزدهم مهر 1389  |
 اگر عشق نبود....

 

اگر عشق نبود چگونه عبور روزهاي سخت را

تاب مياورديم ,چگونه قدرت استقامت در

برابر ناملايمات زندگي را بدست مياورديم,اگر

عشق نبود, به چه بهانه اي مي گريستيم و به

جه بهانه اي مي خنديديم؟ اگر عشق نبود

چگونه زندگي را براي خود معنا مي

كرديم؟چگونه غم ها را بدست فراموشي مي

سپرديم و چگونه بدون دليل مي خنديديم؟

آري بي ترديد قبل از اينها مرده بوديم,اگر

عشق نبود...


|+| نوشته شده توسط شاکــــــی در یکشنبه بیست و یکم شهریور 1389  |
 عالم خیال

برای تو می نویسم ؛

برای تو که بی صدا از پس لحظه های زندگیم گذشتی  بدون آنکه بدانی چنان مرا مجذوب خود کردی که پس از رفتنت در دریای جنون غوطه ور شدم . با تمام وجود عشق را احساس کردم و تو را در عالم خیال و در قصر آرزو هایم با خود همراه کردم. در آن لحظات احساس بی نیازی می کردم ، بی نیازی از همه چیز و از همه کس. چنان در خودم گم شده بودم که فراموش کردمدر عالم خیال سیر می کنم . با خودم فکر کردم که چگونه در واقیت زندگی کنم؟ حتی تصورش هم دردناک بود ولی چاره ای نبود ؛ چون تو نبودی تا با دستهای پر محبتت به رویاهایم جامه ی حقیقت بپوشانی و امید را به من هدیه کنی.

هنوز هم درد دوریت را با پرسه زدن در عالم خیال تسکین می دهم و بی صبرانه منتظرم تا بیایی  و با من همراه شوی تا دست در دست هم قصر خیال را ویران کنیم و آن را به واقیت تبدیل کنیم ...

 

|+| نوشته شده توسط شاکــــــی در شنبه بیست و سوم مرداد 1389  |
 بی کسی

 

در کوچه های خلوت بی کسی گم شده ام ، فریاد می زنم و هیچ کس

صدایم را نمی شنود؛ بی کس و تنها در کنجی نشسته ام . سیل اشک از

چشم های غم زده ام جاریست . در تنهایی غمناکم تو را می خوانم تا بیای و

وجودم را با خود همراه سازی ، بیایی و در این خلوت خاموش سکوت مرا

یاری کنی و نهال امید در دلم بکاری .

بیایی و با دست های پر محبتت امید را به من هدیه کنی . بیایی و ...

 

|+| نوشته شده توسط شاکــــــی در جمعه بیست و دوم مرداد 1389  |
 
 
بالا